تبليغاتX
نماشعر
شده‌ايم حكايت بند تنبان. هي مي‌ريم و بر مي‌گرديم. چند روزي است به خبر گزاري ميراث برگشتم. تقريبا ۵/۲ سالي مي‌شود كه از اينجا رفته بودم. آفتاب يزد هم كه با كپي پيس پيش مي‌رود و كسي علاقه‌اي به توليد ندارد. محيطي بس خاله‌زنكي داره كه تا آخر هفته نمي‌رم و شايد اصلا اونجارو به هم بزنم و برم دنبال كار مسكن. روزهاي نخستي كه وارد دنياي خبر شده بوديم چه جالب و مهيج بود و حالا مدام تلاش مي‌كنيم از اين باتلاق در بياييم.
+ نوشته شده توسط ايمان مهدي‌زاده در یکشنبه سی ام تیر 1387 و ساعت 11:7 |
هوای نوشتن دارم. بیمارم. مثل همه شماهایی که این وبلاگ را هر از گاهی می خوانید. چندماهی دوری از دنیای مجازی و یاران حقیقی صدای زنگ تلفن همراهم را نیز خفه کرده است. برود هر آنکه از دیده برفت. اما نوشتن و دلتنگی برای نگارش چند  کلمه از آفتاب ونور و سبزی وسوسه ای است که همه ما را لحظه هایی در چنبره اش می فشارد. ۳ روزی می شود به روزنامه آفتاب آمده ام. تلاش خواهم کرد به روز باشم. کسی چه می داند شاید من هم روزی چیزی در این صفحه بنویسم که لبخند روی لبهاتان نقش بندد.

ما جذابترین برهه های تاریخ ایران را می گذرانیم. دنیای کذب خبر را بی خیال اما مراقب گشت ارشاد باشید و از گرانی نترسید که ایمان به وعده الهی آمریکا را هم از حمله به ایران می هراساند.  

در مطبوعات بنده متخصص تیترهای بی ربطم. پیش از آنکه مطلب تولید شود تیتر در صفحه نشسته است. تیتر این مطلب از جمع بندی آن به دست آمده است. یاد کافه تیتر بخیر.!!!!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده توسط ايمان مهدي‌زاده در دوشنبه هفدهم تیر 1387 و ساعت 17:38 |
امروز صبح یکی از دوستانم تماس گرفت و خیلی نگران پرسید؛تو حالت خوبه؟

در حالی که تازه شماره ۶ ماهنامه دنیای تجارت رو بسته بودیم سرحال و قبراق می رفتم سر کار. با تعجب گفتم خوبتر از همیشه.

- یکی تماس گرفته شایعه ساخته که ایمان مهدی زاده مغزشو عمل کرده و تو بیمارستان میلاد بستریه.

چند تا از دوستان که نسبت به بنده لطف دارن نگران شدن و پیجوی ماجرا بودند.

بنده در کمال سلامت به سر می برم و باید عرض کنم روزگار بسیار بر وفق مراد است. این روزها مطلوب ترین روزهای عمرم تاکنون بوده و امیدوارم حال همه دوستان خوب باشد و از نعمت بزرگ سلامتی برخوردار باشند. به قول دوست عزیزم فرزین صفا(البته کشدار تلفظ می شود).

+ نوشته شده توسط ايمان مهدي‌زاده در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387 و ساعت 9:46 |
چه توفیری دارد. آغاز یا پایان هفته؟ مهم زمان است که با شتابی فزاینده پیش می تازد. با این حال برای همه دوستان و خوانندگان آرزوی آخر هفته ای خوش دارم. کاش این جمعه خون جای بارون نچیکه.
+ نوشته شده توسط ايمان مهدي‌زاده در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387 و ساعت 15:38 |
راست استاده ام در آستانه

بلند تو را می نگرم

فریاد می زنم تو را

سکوت بر  لبانم ماسیده

و

نقش توست

حک شده در چشمانم.

بالاخره دفتر ماهنامه دنیای تجارت به سیستم اینترنت  مجهز شد. شماره ویژه نامه منتشر شده و امور رو به توسعه است. شعر گفتن هم هنری می خواهد که مرا از آن بهره ای نیست. اما عشق را باید با سربلندی فریاد زد که زیباست.

+ نوشته شده توسط ايمان مهدي‌زاده در شنبه سی و یکم فروردین 1387 و ساعت 10:30 |
بهار آمد

بهار آمد...

تپه های شهر ما سبز شده. مثل مخمل نازی پر از سبزیست. چشمه ها در بالادست می جوشد و پرندگان هر صبحگاه غوغا راه می اندازند. کمی در بیابان تر کبک ها می خرامند و بوته به بوته می پرند. مهتاب این چند شب در آسمان دلبری می کرد. اکنون به انتظار تماشای ستاره هاییم.

امیدوارم که دل همه بهاری باشد و رستاخیز طبیعت در دلها نیز شکل گیرد. بنده خوبم و اینک از کافی نت عرض ادب دارم حضور دوستان محترم.

اما یک جمله کوتاه برای مخاطبی که بهتر از هر کس می داند چقدر دوستش دارم:

با ابرهای بهار می آیم تا همه هستیم را باران عشق کنم زیر گام هایت. گلم گلی نشوی!

+ نوشته شده توسط ايمان مهدي‌زاده در پنجشنبه هشتم فروردین 1387 و ساعت 12:22 |

با دو نوشته کوتاه در صدد جبران عمری ننوشتنم. عمری گذشت و من هنوز در اندیشه فصل ها گرفتارم. زمین آبستن بهار است و من هنوز در افسون پاییزیانم. آه! ای بهار پاییزی من، با تو به گفت و گو می نشینم که همه فصل ها را در چشمان خود داری.

خورشید در دستانم لانه دارد

آسمان در دلم

اینک فصل بهار است

................................

شب نرم و خرامان به آغوشم می آید

تن مخملیش را از تو قرض می گیرد

در مخمل ناز گل ...

می میرم

 

+ نوشته شده توسط ايمان مهدي‌زاده در پنجشنبه دوم اسفند 1386 و ساعت 2:15 |
حیف که زمان خیلی تند می گذرد وگرنه می گفتم اندازه تمام ثانیه هایم دوستت دارم. اما اکنون در پی چیزی با قدرت بیشترم چرا که همین ثانیه های زودگذر همه چیز را در خود حل می کند، حتی عمرمان را و دوست داشتن ها را.
+ نوشته شده توسط ايمان مهدي‌زاده در شنبه بیستم بهمن 1386 و ساعت 11:25 |
اگر شهر جنگل بود و زود تاریک می شد،زنها بیش از این از مردها می ترسیدند.

اگر شهر باغ میوه باشد، زنان میوه های بالاتر و نوبرانه تر دا می خواهند.

اگر شهر مزرعه گل در چشم بنشیند،زنان از حس سوارکاری در مزرعه نمی هراسند.

 

+ نوشته شده توسط ايمان مهدي‌زاده در یکشنبه چهاردهم بهمن 1386 و ساعت 15:7 |
پانزدهمین شماره از هفته نامه هنرمند که فعلا دوهفته نامه منتشر می شود روی پیشخان قرار گرفت. عکس تمام قد رسول یونان را روی جلد دارد و یک گفت و گوی خواندنی از یاسین نمکچیان با او مجله ای جذاب ارایه داده است. من هم مطلبکی می دهم. اما خریدش ارزش دارد. بخرید و بخوانید. دستپخت دوستان خودمان است.
+ نوشته شده توسط ايمان مهدي‌زاده در سه شنبه نهم بهمن 1386 و ساعت 17:11 |