ما جذابترین برهه های تاریخ ایران را می گذرانیم. دنیای کذب خبر را بی خیال اما مراقب گشت ارشاد باشید و از گرانی نترسید که ایمان به وعده الهی آمریکا را هم از حمله به ایران می هراساند.
در مطبوعات بنده متخصص تیترهای بی ربطم. پیش از آنکه مطلب تولید شود تیتر در صفحه نشسته است. تیتر این مطلب از جمع بندی آن به دست آمده است. یاد کافه تیتر بخیر.!!!!!!!!!!!!!!!
در حالی که تازه شماره ۶ ماهنامه دنیای تجارت رو بسته بودیم سرحال و قبراق می رفتم سر کار. با تعجب گفتم خوبتر از همیشه.
- یکی تماس گرفته شایعه ساخته که ایمان مهدی زاده مغزشو عمل کرده و تو بیمارستان میلاد بستریه.
چند تا از دوستان که نسبت به بنده لطف دارن نگران شدن و پیجوی ماجرا بودند.
بنده در کمال سلامت به سر می برم و باید عرض کنم روزگار بسیار بر وفق مراد است. این روزها مطلوب ترین روزهای عمرم تاکنون بوده و امیدوارم حال همه دوستان خوب باشد و از نعمت بزرگ سلامتی برخوردار باشند. به قول دوست عزیزم فرزین صفا(البته کشدار تلفظ می شود).
بلند تو را می نگرم
فریاد می زنم تو را
سکوت بر لبانم ماسیده
و
نقش توست
حک شده در چشمانم.
بالاخره دفتر ماهنامه دنیای تجارت به سیستم اینترنت مجهز شد. شماره ویژه نامه منتشر شده و امور رو به توسعه است. شعر گفتن هم هنری می خواهد که مرا از آن بهره ای نیست. اما عشق را باید با سربلندی فریاد زد که زیباست.
بهار آمد...
تپه های شهر ما سبز شده. مثل مخمل نازی پر از سبزیست. چشمه ها در بالادست می جوشد و پرندگان هر صبحگاه غوغا راه می اندازند. کمی در بیابان تر کبک ها می خرامند و بوته به بوته می پرند. مهتاب این چند شب در آسمان دلبری می کرد. اکنون به انتظار تماشای ستاره هاییم.
امیدوارم که دل همه بهاری باشد و رستاخیز طبیعت در دلها نیز شکل گیرد. بنده خوبم و اینک از کافی نت عرض ادب دارم حضور دوستان محترم.
اما یک جمله کوتاه برای مخاطبی که بهتر از هر کس می داند چقدر دوستش دارم:
با ابرهای بهار می آیم تا همه هستیم را باران عشق کنم زیر گام هایت. گلم گلی نشوی!
با دو نوشته کوتاه در صدد جبران عمری ننوشتنم. عمری گذشت و من هنوز در اندیشه فصل ها گرفتارم. زمین آبستن بهار است و من هنوز در افسون پاییزیانم. آه! ای بهار پاییزی من، با تو به گفت و گو می نشینم که همه فصل ها را در چشمان خود داری.
خورشید در دستانم لانه دارد
آسمان در دلم
اینک فصل بهار است
................................
شب نرم و خرامان به آغوشم می آید
تن مخملیش را از تو قرض می گیرد
در مخمل ناز گل ...
می میرم
اگر شهر باغ میوه باشد، زنان میوه های بالاتر و نوبرانه تر دا می خواهند.
اگر شهر مزرعه گل در چشم بنشیند،زنان از حس سوارکاری در مزرعه نمی هراسند.
